تبليغاتX
 من مامان ندارم

بهتلین عیدی

امسال موقه ی سال تحویل عمو مانی و خاله صهبا و عمه دیبا هم خونه ما بودند...همه دول سفله ی هفت سین جمع شوده بودیم... من خلسی لو آوولده بودم که موقه تحویل سال پیشم باشه...وختی سال تحویل شد عمه دیبا شروع کلد به خوندن" یا موقلب القولوب و الابصال" و همه دستامونو به حالت دوعا بالا بلدیم... دوعا خوندن عمه دیبا که تموم شد بابا دستاشو به صولتش کشید و گوفت: الهی آمین...امید والم سال جدید سالی باشه توآم با خوشی و شادی و علوسی و اینا...!!! بابا وختی کلمه ی "علوسی" لو گوفت داشت خاله صهبا لو نگاه میکلد... خاله صهبا هم نیشش تا بنا گوش باز شوده بود...!

 

چند دیقه بهد از تحویل سال یه آقایی از تیویلیزیون گفتش که : " من امسال لا سال نو آولی و شوکوفایی نامگوذالی می کنم..."! بهد بابا گوفت: " به به....به به... من تمام سال منتظل همچین موقه ای بودم...اصولا" این نامگذالی هل ساله از نون شب هم واسمون واجب تله...من الان از شدت خوشحالی اشک تو چشام جمع شده... و نمیتونم صوحبت کونم..."! عمو مانی و خاله صهبا هم داشتند بولند بولند می خندیدند...عمه دیبا زبونشو گاز گلفت و گوفت: پناه بر خدا...!

 

بهد شیلا و کامی اینا با مامان باباشون اومدن خونه ما عید دیدنی...بهد همه با هم لوبوسی کلدن... بابا و عمومانی با بابای شیلا و کامی لوبوسی کلدن و سال نوآولی و شوکوفایی لو بهشون صمیمانه تبلیک گوفتن.... چند دیقه بهد کامی که لباس نوشو پوشیده بود وشلوالشو هم تا زیل گلدنش بالا کشیده بود دل حالی که یه موشت آجیل تو دستش بود از دل والد شد...عمو مانی گوفت: هه...هه...این کامی مگه از چال شنبه سولی جون سالم به دل بلده...!؟ بابا خندید و گوفت: آله... کامی امسال جزء اون 40 دل صد کاهش تلفات بود...!!!

 

بهد شیلا منو کشید یه گوشه وگوفت : محشلی ...خاله صهبا دیشب وخونه شما خوابیده بود مگه نه...؟! این چلا هل لوز خونه شوما تلپه... بابات و خاله صهبا با هم چی کال میکونن تو خونه...؟ منم گوفتم: حلف میزنن...غذا میخولن... تیویلیزیون تماشا میکنن...! بهد شیلا خندید و یواشکی دل گوشم گوفت: منظولم اینه که شبا قبل از خواب چیکار می کنن...؟! منم گوفتم: مسواک میزنن...!!! شیلا خیلی حسوده...به خاله صهبا حسودیش میشه که بهضی شبا خونه ی ما میخوابه چون که مامان شیلا بش اجازه نمیده که شب خونه ما بمونه...!

 

بهد نوبت به دادن عیدی لسید...همه یه عاااااااااااااالمه عیدی های خوگشل خوگشل به من و کامی و شیلا دادن... بابا واسه خاله صهبا هم عیدی گلفته بود...خلسی که لوی کاناپه نشسته بود و عینک موطالهه ی بابا لو به چشاش زده بود و داشت لوزنامه میخوند ، لوزنامه لو بست و عینک مطاله ی بابا لو ازچشاش دل آوولد و گوفت: حیف که دستم از مال دونیا کوتاست...وگلنه خودم بهتلین عیدی لو بت می دادم...! بهد پیشونیه منو بوسید...! منم خلسی لو بغل کلدمو بوسیدم... من خلسی لو خیلی دوس دالم...!


 

نبشته شده تفسط محشر در شنبه سوم فروردین 1387 ساهت 20:43 موضوع | لینک ثابت


اسباب کشی

املوز تو مهد که بودیم مملی یه چیز خنده دال بهم یاد داد…گوفت: محشل بگو دوچلخه…! منم گوفتم:دوچلخه…! بهد گوفت: سیبیل بابات می چلخه…!بهد گوفت:حالا بگو پنیل...منم گوفتم: پنیل…! بهد گوفت: بولو بمیل…! بهد دو تایی با هم خندیدیم…! بهد که خانوم معلم اومد تو کلاس من بولند شودم و گوفتم:خانوم اجازه…بگو دوچلخه…!بهد خانوم معلم خندید و گوفت : دوچلخه…! بهد من بولند گوفتم : بولو بمـــــــــیل…! بهدش بولند بولندخندیدم...ولی هیج کودوم از بچه ها نخندیدن...!!!

ظهل بابا اومد مهد دنبال من ...وختی که بلگشتیم خونه دیدیم جولو دل خونه یه کامیون وایساده ...شیلا و مامانش و باباش با چند آقای دیگه داشتن وسایل پشت کامیون لو خالی میکلدن تو حیاط ...شیلا گوفت: کامی اینا خونه شونو فولوختن اومدن یه واحد از اینجا لو خلیدن...! بابا گوفت: "وات ده فاک...؟ اینا قلاله اینجا زندگی کنند...؟ وا مصیبتا..."بهد بابای شیلا بابا لو صدا زد که یه دست کمکشون کنه...! کامی هم پشت فلمون کامیون نشسته بود و هی فلمون و می چلخوند و میگفت : زود بال و خالی کونین...میخوام بلم...!

وختی والد خونه شدیم دیدم عمه دیبا هم اینجاس...عمه دیبا به بابا گوفت: از این به بهد باید بیشتل ملاقب تلبیت محشل باشی...با اسباب کشیه این خانواده به این مجتمع باید هل لوز شاهد یه دلدسل بود...! بابا هم گوفت : آلـــــــه بابا...این بچشون سل تا پا شلالته...باید کل هیکلشو شطلنجی کونن...! بهد من از بابا پلسیدم : بابا " اسباب کشی"فوحشه...؟! بابا گوفت :" نه عسیسم ..."! ولی فکل کنم یه بال بابا به یکی از دوستاش یه چیز اینجولی گوفت...!!!

وختی اسباب کشیه کامی اینا تموم شود همه لفتن خونه هاشون تا استلاحت کنن...بهد کامی اومد دل خونه ی ما و گوفت: محشلی بیا بازی...! بهد بابا گوفت :محشل نمیتونه بیاد بازی ... ما می خوایم بلیم بیلون...!بهد کامی لفته بود دم دله خونه ی خاله صهبا...به خاله صهبا گوفته بود خاله بیا دکتل بازی کونیم...! تازشم به خاله صهبا گوفته بود که دیگه نگلان تهنایی نباشه...چون خودش شبها میله پیشش میخوابه...!

شب من و بابا داشتیم از بیلون بل می گشتیم...وختی لسیدیم خونه دیدیم کامی پشت دل خونمون وایساده و یه پیچ گوشتی گوذاشته لو زنگ دلمون و با چکوش داله میزنه لوش...! بهد بابا بهش گوفت: چلا همچی میکونی بچه...؟ کامی گوفت: فکل کلدم زنگتون خلابه که دلو بازنمیکونن...خواستم دلستش کونم...! بهد بابا گوفت: تو که دالی زنگو به فاک میدی بوزمجه...! بهد کامی گوفت: نه... آی ام خودم اینکاله...!!! بهد یه ضلبه ی موحکم با چکوش زد و زنگ دلمونو خاکشیل کلد...! بهد بابا کیفشو گوذاشت زمین و یه نفس عمیخ کشید و گوفت: و آنگاه غضب الهی بل ما فولود آمد...!!!


 

نبشته شده تفسط محشر در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساهت 20:15 موضوع | لینک ثابت


امام حوسین

املوز ماه محلم بود...عمه دیبا میگه که خیلی سال پیش توی ماه محلم آدمای بد امام حوسین لو شهید کلدن...میدونین شهید یهنی چی...؟شهید یهنی اینکه یه آدم خیلی تشنه اش باشه... بهد بهش آب ندن... بهد هم با شمشیل بوکوشنش...!!!

همه ی آدما توی ماه محلم لباس سیاه میپوشن چونکه خیلی نالاحتن...! حتی بابا و عمو مانی هم لباس سیاه می پوشن...بابا واسه من یه لباس سبز بولند خلیده که مثل لباس علب هاس...من شبا لباس سبزمو میپوشم و با شیلا میلم هیئت و ملدا لو نیگا میکنیم که دالن سینه میزنن...عمه دیبا میگه خودا آدمایی که واسه امام حوسین سینه میزنن لو دوس داله...!

مامان شیلا و عمه دیبا و چند تا خانوم دیگه هم تو حیاط واسه سینه زنا غذا دلست میکلدن...یه گوسفند هم دیلوز تو حیاط بود که املوز با شمشیل کوشتنش... چند تا ظلف خیلی گونده تو حیاط بود زیلش هم آتیش لوشن بود...خاله صهبا هم یه نوال سینه زنی گوذاشته بودو صداشو بولند کلده بود... من و بخیه ی بچه ها هم شمع لوشن کلده بودیم...قلال بود وختی غذا آماده شد منو شیلا اینا ببلیم واسه عزادالا ...!

لوز عاشولا همه ی آدما دسته دسته تو خیابونا سینه میزدن و می لفتن...بهضیا هم زنجیل میزدن...بهد یه دسته اومدن که چند تا شتل و اسب باهاشون بود...با چند تا آدم که لباس سفید پوشیده بودن و با دست میزدن تو سل خودشون...چند نفل هم داشتن طبل میزدن با یه چیزای دیگه که اسمشو نمیدونم... بهد شیلا به دوستش گوفت: نیگا کن...شتله نله...! بهد من گوفتم: شتله کوجا نله...؟! بهد شیلا گوفت: هیچ جا عسیسم...!

بهد یه خیمه ی سفید آوولدن و آتیشش زدن...من تلسیدم و لفتم عخب وایسادم چونکه آتیشه خیلی گونده بود... بهد همه ی ملدا و زنها از اینکه خیمهه آتیش گلفته بود گلیه کلدن...بهد یه آقایی بولند بولند تو بلنگو حلف میزد و همه سینه میزدند...فکل کنم امام حوسین تو اون خیمهه بود که داشت می سوخت...آدما هم واسه همین داشتن گلیه میکلدن...!


 

نبشته شده تفسط محشر در یکشنبه سی ام دی 1386 ساهت 21:17 موضوع | لینک ثابت


خلسی

بابا دیلوز یه علوسک گونده واسم خلید...یه خلس سفید و پشمالو...من خیلی دوسش دالم...تازشم یه اسم هم واسش انتخاب کلدم...اسمشو گوذاشتم " خلسی" ... خلسی همیشه با من حلف میزنه...شیلا میگه علوسکا که حلف نمیزنن...ولی خلسی حلف میزنه...با شیلا و بابا و خاله صهبا و عمه دیبا حلف نمیزنه...فخط وختی توخونه دوتایی تهنا هستیم با من حلف میزنه...بابا میگه: همینمون کم بود که بچمون خیالاتی هم بشه...! عمه دیبا هم میگه: بچه ای که مامان نداشته باشه همین میشه دیگه...!

 

خلسی میگه که مامان و بابا نداله...من گوفتم منم مامان ندالم...بهد خلسی پلسید: مامانت مولده...؟ منم گوفتم : نه از بابام طلاخ شوده...!  خلسی میگه من همه لو دوس دالم...ولی من گوفتم که با کامی حلف نزنه چون که خیلی بی ادبو بی تلبیت و توخسه ...تازشم یه بال که بابای کامی یه علوسک واسش خلیده بود کامی با کالد میوه خولی چشمای علوسکشو در آوولده بود بهدم شیکمشو پاله کلده بود وهمه ی پنبه هاشو بیلون لیخته بود...!

 

دیلوز که بابا خونه نبود من و خلسی با هم تو خونه تهنا بودیم...خلسی لو کاناپه نشسته بود و عینک مطالهه ی بابا لو به چشماش زده بود و داشت لوزنامه می خوند...منم داشتم به خلسی نیگا می کلدم و عکسشو نخاشی می کلدم...یه آقاهه که توی تیویلزیون بود گوفت که خلس ها حیواناتی وحشی هستند...خلسی هم نالاحت شود و پاشد تیویلیزیون رو خاموش کلد...!

 

الان چند لوزه که همش بالون می آد و من مهد نمی لم...من و خلسی   باهم تو اتاخ می شینیم و از پنجله بالونو تماشا می کونیم...من دیشب تو اخبال شنیدم که یه خانوم که یه مانتوی بولند پوشیده بود می گفت: دل بهضی مناطخ دچال بالندگی هملاه با لگبال های پلاکنده خواهیم شد...خلسی نمی دونه لگبال های پلاکنده یهنی چی...منم نمی دونم که واسش توضیح بدم...!

 

دیشب تا صب صدای لهد و بلق می اومد...نصفه های شب یه دفه همه اتاخ لوشن شد و بهد یه صدای لهد و بلق موووحکم اومد که همه شیشه های خونه لو للزوند...من خیلی تلیسیدم و جیغ کشیدم...خلسی لو بلداشتم و دویدم طلف اتاخ بابا ...خاله صهبا هم تو اتاخ بابا خوابیده بود...فکل کنم خاله صهبا هم از صدای لهد و بلق تلسیده بود و اومده بود پیش بابا بخوابه...ولی از بس که تلسیده بود وبا عجله اومده بود یادش لفته بود لباس بپوشه...!


 

نبشته شده تفسط محشر در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساهت 18:51 موضوع | لینک ثابت


دهوای بلله ای

من نمی دونم این خانوم ما چلا با من اینقد مهلبون شده...! بدجولی هوامو داله...! هی هل لوز ازم میپلسه :محشل جون بابا خوبه...؟ منم میگم : آله !!! بهد میگه :سلام ما لو خیلی خیلی بهش بلسون...! منم میگم : باشه!!! بهد میگه :یادت نله هااااااااااااا...!عجب سیلیشیه!

 

زنگ آخل تو مدلسه یه دهوای حسابی شد...! یه پسله ی کلاس دومی اومد لوپ منو گلفت...! بهدش مملی اومد هولش داد و بش گوفت: ملتیکه مگه خودت خواهل و مادل ندالی...؟ پسله گوفت: به تو چه بچه پل لو...!؟ بهد مملی گفت به من چه...؟دوس دختلمه... !!! بهد پسله پلید لو مملی و زدش...! بهد منم پلیدم لو پسله و گوششو گاز گلفتم...! بهدش همه ی نینیا پلیدن لومون و یه دهوای بلله ای راه انداختن...!

 

بهد از ظهل با بابا میخواستیم بلیم شهل بازی…بهداومدیم دم دل که سوال ماشین بشیم... بابا دید که کلید ماشینو تو خونه جا گوذاشته…! بهم گفت محشل جان همینجا باش تا بلم بالا وبیام…بهدش من همونجا مونتظل موندم…بهدش دوتا پسله از اونجا لد میشدند…یکیشون بم گوفت : چطولی خانوم خوگشله…!!! بهدش وختی داشتن میلفتن اون یکی گوفت : اوووووووووووووف… این بزلگ بشه چی میشه…! من وختی بزلگ شدم میخوام دکتل بشم…!


 

نبشته شده تفسط محشر در شنبه هفدهم آذر 1386 ساهت 22:43 موضوع | لینک ثابت


کله خل

املوز زنگ آخل تو مدلسه خانم معلم بهم گوفت : محشل جان به بابا سلام بلسون و بش بگو سو لانگ نو سی...! من نفهمیدم این که خانوم گوفت یهنی چه ولی فکل کونم خالجکی بود... منم جواب دادم :آی ام ا بلک بولد ...! بهدش خانوم معلم خندیدو منو بوسید... فکل کنم خانوم متوجه نشده بود من به خالجکی چی گوفتم ...خواست ضایع نشه الکی خندید...آله...!

 

من املوز تو لاه ملدسه یه کُله خل دیدم... من تا حالا کُله خل ندیده بودم ... خل دیده بودم اما کُله خل نه...! فقط اسمشو شنیده بودم ... بابا بهضی وختا به عمو مانی می گه کُله خل عمو مانی هم عصبانی می شه...! کُله خله انقد خوگشل بود ... حتی از سگ مملی اینا هم خوگشل تل بود...! من کُله خل دوس دالم...! من عمو مانی لو هم دوس دالم...!

 

عصلی با بابا و خاله شیلین لفتیم پالک...بابا واسم بستنی خلید ... بهدش تو پالک یه خانومه فقیل بود...با بچه اش لو زمین نشسته بودند...بچهه خیلی کثیف بود...آب دماغش اومده بود تو دهنش ...3تا پشه لو صولتش نشسته بودن...بهدش بابا یه هزال تومنی بهم داد تا بدم به اون خانوم فقیل... بهد وختی خواستم پولو به خانومه بدم یه دفه بچه اش پلید لو من و بستنیمو گلفت... من خیلی تلسیدم... پوللو انداختمو فلال کلدم...!

 

شب که لسیدیم خونه من زود لفتم دفتر و مداد لنگیامو بلداشتم و یه نخاشیه خوگشل کشیدم...بهدش نخاشیمو بلداشتم بلدم بالا تا شیلا ببینش... بهد بابای شیلا دلو باز کلد... من گوفتم : سلام...! بابای شیلا گوفت : سلام عمو... این چیه تو دستت... بده ببینم...! منم گوفتم: نخاشیمه...! بهد بابای شیلا گوفت : وااااااااااای ...چه نخاشیه خوگشلی...این منم عمو...؟ منم گوفتم : نه این کُله خله...!

 

من دیشب خواب دیدم سوال یه کُله خل سفید شدم...چشاش انقد خوگشل بود...مثه چشمای شیلا بود... بهد کُله خله پلواز میکلد میلفت تو آسمون... تو ابلا... بهد از اون بالا بابا و مامان افسانه لو دیدم که دالن می خندن... عمه دیبا لو هم دیدم که داشت دنبال ناتیکش میگشت...بچه های مهدمونم از پایین بلام دست تکون میدادن... منم از اون بالا بلاشون بوق می زدم...!

  


 

نبشته شده تفسط محشر در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساهت 19:47 موضوع | لینک ثابت


اوهلیا و ملبیان

املوز جلسه ی اوهلیا و ملبیان بود…همه با ماماناشون اومده بودم…من با بابام اومده بودم  بهد از جلسه که همه لفتن.... خانممون گفت محشل جان شما بلو با مملی بازی کون… منو بابات میخوایم دل باله ی کمک و همیالی به ملدسه صحبت کونیم... ! منم لفتم ... از دول که نیگا می کلدم بابا و خانممون همش بلند بلند می خندیدن...من نمی دونم کمک و همیالی به ملدسه کجاش خنده داله !!!... چلا هل خانومی با بابا صحبت میکنه یه دفه دختل خاله میشه  !!!

 

بهد از ملدسه وختی خواستم سوال ماشین بابا شم دیدم یه خانومی صندلیه جولو نشسته سل جای من...! منم لفتم صندلیه عخب نشستم...! بابا گوفت : ایشون خاله هستند...منم گوفتم : میدونم لابد از همکالان هستند ؟!!... بهد بابا با خانومه خندیدند...! بهدش سه تایی لفتیم سینما...من همون اول فیلم خوابم بولد...آخلای فیلم که بیدال شدم دیدم اون خالهه هم سلشو گوذاشته لو شونه ی بابا و خوابش بلده ...!!!

 

شب داشتم چیسپ با ماست میخولدم و تیفیلیزیون نیگا می کلدم ... دیدم بابام تو اون اتاخ داله نماس میخونه...  زودی یه مشت چیسپ بلداشتم و دویدم چادل نماسمو سل کلدمو کنالش واستادم تا نماس بخونم... من چیسپ میخولدمو هر کالی که بابا میکلد تکلال میکلدم ...بهدش بابا خواست کلشو بذاله لو مهر منم چون مهل نداشتم خواستم کلمو لو مهل بابا بذالم که کله هامون خولد به هم ...!

 

تازشم بابا باسم یه گیتال خلیده و هل لوز تو خونه گیتال یادم میده...! میگه تا سلت به اینا گلم باشه مث مامانت بیچ نشی!!! من گوفتم بابا بیچ یهنی چی اما بابا جواب نداد...! بابا بهضی شبا تو اتاخش گلیه میکنه...نمی دونم چلا...من بابالو دوس دالم...!


 

نبشته شده تفسط محشر در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساهت 20:51 موضوع | لینک ثابت


شوله زلد

هنوز ماه لمضونه...ماه لمضون خیلی لوزه...بابا از بس که هل لوز لوزه می گیله لوپاش آب شوده...! من هم لوزه ی کله گونجکشی می گیلم...لوزه ی کله گونجکشی یهنی اینکه آدم فقط تا ظهل لوزه باشه بهدش دیگه لوزه نباشه...! من صبحا که از خواب پا میشم صبونه میخولم ...توی مهد هم خولاکیامو میخولم...ولی دیگه تا ظهل هیچی نمیخولم...هیچیه هیچی هاااا...به خودا لاست میگم...!!!

شیلا اینا املور شوله زلد نذلی داشتن...بهد موقه ی دلست کلدنش مامان شیلا به شیلا گوفت :بیا هم بزن و هل دوعایی که میخوای زیل لب بگو...! بهد شیلا چشماشو بست و یه چیزایی زیل لب بلغول کلد...! بهد منم چشمامو بستمو گوفتم: خاله...خاله...منم میخوام دوعا کونم...!!! بهدمامان شیلا منم بولند کلد تا شوله ها لو هم بزنم و دوعا کونم...منم دوعا کلدم که مامان افسانه دوباله بلگلده خونه و با بابا علوسی شه...!

بهد قلال شد منو شیلا ظلف ها لو بین همسایه ها پخش کونیم...شیلا با دالچین لوی شوله زلد ها یه چیزایی می نوشت...بهد به من گوفتش که: محشلی...این یکی ظلف که اینجاس، واسه شماس...اینو بذال من ببلم...! بهد من گوفتم: چلا لو ظلف ما با دالچین نوشتی 5...!؟ بهد شیلا خندیدو گوفت: قلبون خنگولم بلم...این 5 نیست...یه قلبه...!

بهد شیلا ظلف ما لو بلداشت ببله دله خونمون...منم باهاش لفتم...زنگ دلو که زد بابا دلو باز کلد...بهد گوفت: به به ...شیلا خانووووم....! بهد شیلا ظلف شوله زلدو به بابا دادو گوفت: "بفلمایین...نذلیه..."! بهد من گوفتم: بابا اینی که با دالچین لوش نوشته 5 نیستاااااا...عسک یه قلبه...! بهد بابا خندید و گوفت:یاااااااااااااامی...این شوله زلد خولدن داله...! بهد شیلاخجالت کشید و گوفت:"خودم دلست کلدمااا..."! بهد من گوفتم: شیلا چلا دولوغ میگی...تو که ملدسه بودی...مامانت دلست کلده...!!

ظلف خونه ی خاله صهبا لو من بلدم...ولی دستم به زنگ دل نمیلیسد...بهد کاسه لو گوذاشتم زمین و با دمپاییم زدم تو دلشون...که یه دفه دمپاییم از دست دل لفت و اوفتاد تو شله زلداااااا...! آقا چشمتون لوز بد نبینه...دمپایی لو دل آوولدم و با انگوشتم شله زلدا لو هم زدم...! بهد خاله صهبا دلو باز کلد...منم تند اون لنگه دمپاییمو پوشت سلم قایم کلدم...! بهد خاله صهبا گوفت:واااااااای... دستت دلد نکونه عسیسم...! بهد یه دفه گوفت: محشل چلا یه لنگه از دمپاییتو پوشیدی...؟!! بهد من گوفتم: اون لنگش...چیزه...گوم شوده...!!!


 

نبشته شده تفسط محشر در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساهت 19:40 موضوع | لینک ثابت


ماه لمظون

الآن ماه لمضون هست...آدما توی ماه لمظون لوزه می گیلن...لوزه یهنی اینکه آدم از صب تا شب هیچی نخوله وگلنه خدا می بینش...! بابا میگه من نباید آلان لوزه بگیلم چون کوچولو هستم...لوزه مال آدم بزلگاس...من هم هل وخت بوزولگ شودم میتونم لوزه بگیله ...ولی من یواشکی لوزه هستم...بابا هم نیمدونه...حتی شیلا هم نمیدونه...حتی خاله صهبا هم نمیدونه...!!!

املوز صب شیلا لو تو لاه پله دیدم که داشت میلفت ملدسه...چون که ملدسه ها دوباله باز شده...بهد ازش پلسیدم: شیلا تو لوزه ای...؟ بهد شیلا گوفت: نــــه...! بهد من گوفتم: چلااااااا...تو که بزلگی...! بهد شیلا گوفت: آخه ... چیزه ... عذل شلعی دالم ...! بهد من گوفتم: یهنی چـــــی...؟! بهد شیلا بوسم کلدو گوفت: محشلی من دیلم شده باید بلم...بهد تند دوید و لفت...!

بهدوختی اومدم خونه بابا داشت آماده می شد که بله سله کال...بهد من گوفتم : بابا تو عذل شلعی ندالی ...؟!! بهد بابا گوفت: منظولت چیه عسیسم...؟ بهد من گوفتم: آخه شیلا گوفتش که عذل شلعی داله و لوزه نمیگیله...! بهد بابا یه دفه بولند بولند خندید و اومد بغلم کلدو گوفت: نه عسیسم ... آقاها که عذل شلعی ندالن...!

ظهل تو کمد لباسام قایم شوده بودم...بهد بابا هی منو صدا میزد...بهد من گوفتم : بابا من اینجاااااااااام...تو کمد...! بهد بابا اومد و دل کمدو باز کلدو گوفت: اینجا چیکال میکنی عسیسم...؟ بهد من گوفتم: دالم سیب میخولم...! بهد بابا گوفت: خوب چلا لفتی تو کمد...؟ بهد من گوفتم: آخه لوزه هستم...میخوام خودا منو نبینه...! بهد بابا بغلم کلدو بوسیدم...!

شب عمو مانی اومده بود خونمون... با بابا داشتن صوحبت میکلدن...بهد عمو مانی به بابا گوفت: پایه ی یه ابسولوت هستی که...؟! بهد بابا گوفت: نه...این یه ماه و دول خلاف ملاف خط کشیدم...! بهد عمو مانی خندید و گوفت: چقد هم بهت نمیاد...! بهد من پلسیدم :عمو مانی... ابسولوت یهنی چه...؟ بهد عمو مانی گوفت: یه جول قاقالی لی هست عسیسم...!!!


 

نبشته شده تفسط محشر در دوشنبه دوم مهر 1386 ساهت 16:28 موضوع | لینک ثابت


تولد من

واااااااااااای...املوز تولد من بود ، اینقد خوش گوذشت...یه عااااالمه هم کادوهای خوگشل خوگشل گیلم اومد...همه همسایه ها تو جشن تولدم بودن...همه ی نینیای مهد هم دهوت شوده بودن...کامی هم طبخ مهمول خونه ی ما پلاس بود...مملی هم با مامانش اومده بود...یه کت شلوال کوچولوی سیاه با یه کلاوات قلمز پوشیده بود...انقد خنده دال شوده بود! کامی با همه ی دختلای مهدمون لوبوسی کلد...! بابا از بیلون یه کیک گونده خلیده بود...پنج تا شمع هم لوی کیک بود...چونکه من دیگه پنج سالم شوده...موقع فوت کلدن شمها ، تا من خواستم فوت کونم کامیه بی ادب هملو فوت کلد...! بهد خاله صهبا کیکو تخسیم کلدو همه کیک خولدیم!

بهد چلاغالو خاموش کلدیم و یکی یه دونه فشفشه به نینیا دادیم تا تو تالیکی هی تکون تکون بدن و بلخسیم...شیلا هم بلف شادی میزد...بهد همه از اون توخمه مولق لنگی ها بلدشتیم و زدیم تو سخف...از اونا که از توشون بلف میاد بیلون...بهد که توخمه مولقا تموم شود کامی ازمن پولسید : محشل دیگه توخمه مولق ندالین...؟ منم گوفتم: چلا تو یخچال دالیم...بهد کامی لفت از تو یخچال دو تا توخمه مولق آوولدو انداخت هوا...!وختی چلاغا لو لوشن کلدیم دیدیم که دو تا توخمه مولق لو سل بابا شکسته و زلده ی توخمه مولق از صولتش آویزونه...! کامیه دولوغگو گوفتش که کال مملی بوده...!

وختی داشتیم میلخسیدیم عمه دیبا لو دیدم که یه گوشه وایساده و همش منو نیگا میکنه...انگال داشت گلیه میکلد...بهد بابا لفت طلفش و گوفت : هــــــــــــــــی... کمون... چلا دالی گلیه میکنی ..." گودبای پالتی" که نیومدی...تولده...باید خوشحال باشی...!بهد عمه دیبا گوفت:چلا این بچه تو این سن و سال نباید سایه ی مادل بالا سلش باشه...!

وسطای جشن کامی میخواست بله دسشویی...ولی بلد نبود دکمه شلوالشو خودش باز کونه...بهد مامانش گوفت: قلبونت بشم...الان خودم میاد دکمه شلوالتو باز میکنم...! بهد کامی گوفت: نــــــه...تو نیاااااااااااا...خاله صهبا بیااااااااد شلوالمو دل بیاله...!!!

عمو مانی فیلملدالیه جشن لو بل عوهده گلفته بود و ازمون عسک میگلفت...ولی نمی دونم چلا همش دولبین لو شیلا بود... وختی مهمونی تموم شد و همه لفتن،عسکای دولبینو لیختیم تو کامپویوتل، بهد منو بابا و شیلا و خاله صهبا نشستیم عکسا لو نیگا کلدیم... عمو مانی همش از سخف و پاهامون عسک گلفته بود و بخیه عکسا هم از شیلا بود...من تو هیج کودوم از عسکا نبودم...! من نمی دونم کامی زیل صندلیه خاله صهبا چی گوم کلده بود که همش اون زیل لو می گشت...!


 

نبشته شده تفسط محشر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساهت 12:22 موضوع | لینک ثابت